تبليغاتX
دل ‌تنگی‌های پسر خیابان هجدهم

پیشگفتار۱ : اگر قسمت هایی از این گفتار بی ادبانه است پیشاپیش از خوانندگان عذرخواهی میکنم و امیدوارم بر نگارنده ببخشایند ...

پیشگفتار۲ : عکس مثل همیشه بی ربطه

هیچ یادم نمیرود . یک شب  سرد پاییزی ٬ سر خیابانی که به خانه مان میرسید ٬ نزدیکی های ساعت یک نصفه شب که تازه داشتم از شرکت میرفتم خانه که خیر سرم بخوابم ٬ دیدم پیرمرد هفتاد هشتاد ساله ای زار و نزار افتاده کنار خیابان و دارد میپیچد به خودش .

از این لباس های نارنجی  تنش بود که رفتگر ها می پوشند تا توی تاریکی شب ٬ ماشینی چیزی نزند بهشان یا زیرشان نکند . از ماشین پیاده شدم و رفتم کنارش روی زانوهام نشستم ٬ طوری که سردی کف خیابان را از روی شلوار لی آبی تیره ام احساس کردم و ازش پرسیدم چرا این گوشه دراز کشیده و دارد به خودش میپیچد . به ترکی چیزهایی گفت که  دستگیرم نشد .

اما دیدم دارد میلرزد . این بود که دستش را گرفتم و فهمیدم از تب است که دارد میلرزد . بهش گفتم : من که چیزی ازحرف هاتون نمیفهمم اما اگه شما میفهمین من چی میگم حاضرم ورتون دارم ببرم بیمارستانی جایی .

اما دوباره یه چیزهایی گفت که بازهم چیزی ازش نفهمیدم . این بود که پیش خودم فکر کردم حتما" ازم تشکر کرده و گفته راضی به زحمتم نیست .

من که فکر میکردم دارد باهام تعارف میکند٬ دستم رو انداختم پشتش تا از کف سرد خیابان بلندش کنم و با خودم ببرمش . اما خودش را یکمرتبه سنگین کرد و چسباند به زمین . طوری شد که مانده بودم آنوقت شب چه خاکی باید به سرم بریزم . این بود که از روی ناچاری رفتم حاشیه خیابان اصلی و جلوی اولین ماشینی را که رسید گرفتم و به زن و مردی که با پسر کوچک شان توی ماشین نشسته بودند گفتم : یه پیرمرد افتاده کف خیابون پارک ٬ به ترکی یه چیزایی میگه که من ازش سر در نمیارم .. اگر زحمتی برایشان نیست و این زبان را بلدند لطفا" یک سر بیایند ببینند چرا این بابا حاضر نیست با من بیاید بیمارستان در حالی که دارد توی تب میسوزد .

خوشبختانه به من شک نکردند و با ماشین شان پیچیدند داخل کوچه . ازش پیاده شدند و از پیرمرد پرسیدند که چرا با من نمی آید بیمارستان . و بعد که چند دقیقه ای باهاش حرف زدند ٬ به من گفتند از قرار باغبان همین پارک است . شب ها ساعت یازده یا همین حدود از چهل کیلومتر آنطرفتر می آید اینجا تا به گل و گیاهانش رسیدگی کند . نزدیک دو ساعت است که حالش بد شده و از سر ناچاری همین جا دراز کشیده ٬ اما قبلش رفته و با کارت تلفن به خانه همسایشان زنگ زده تا به پسرش که فقط چهارده سال دارد خبر بدهند و برای این با من نمی آید بیمارستان که اگر پسرش بیاید و ببیند پدرش نیست حتما" نگران می شود و دلش هزار راه میرود .

من از این آدمها نیستم که مفت و مسلم اشکشان در می آید و نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند ٬ اما با اینکه گریه نمیکنم آن شب خاص رفتم روی لبه سیمانی جوی آب جایی پشت ماشینم سرمو انداختم پایین و گذاشتم اشک هایم سرازیر شوند .

نه بخاطر باغبان پیری که مسئولیت سرش میشود و هر شب ساعت یازده دوازده  . چهل کیلومتر راه را لابد با اتوبوس یا با ده بار خط عوض کردن میکوبد و می آید تا به گل و گیاه پارک رسیدگی کند که یک وقت آب توی دلشان تکان نخورد و حالا افتاده کنار خیابان و دارد در تب می سوزد .. نه !

بلکه رفته بودم توی خیال پسرک کوچک پیرمرد که حالا توی دل کوچکش چه خبر است ؟ این وقت شب چطوری باید خودش را برساند بالای سر پیرمرد ؟ درحالی که لابد پول هم ندارد تا ماشین دربست بگیرد که زوتر خودش را برساند بالای سر پیرمرد . . . از غصه اینکه پولی توی جیبش نیست و حالا مجبور است این وقت شب برود خانه همسایه شان و بیدارش کند که پولی ازشان قرض بگیرد ٬ دلم میخواست بمیرم ... نه به یک وضع طبیعی . بلکه به یک وضع فجیعی که مایه ی عبرت دیگران شود .

دلم میخواست روی خودم بالا بیاورم که شب را با شهرام و آترین رفته بودیم مرغ سوخاری خورده بودیم . و بعدش با شهرام رفته بودم کافه موکاچی و او اسپرسو خورده بود و من دوتا ترک تلخ و تا توانسته بودیم درباره کارلوس قوسن وراجی کرده بودیم که چطور با رفتنش به نیسان توانسته بود آن شرکت را از ورشکستگی نجات دهد و اینکه چطور یک مدیر موفق میتواند یک کارخانه ورشکسته را نه فقط نجات دهد بلکه زنده کند و یک مدیر ضعیف چطور میتواند همه چیز را به گه بکشد .

حتا به سرم زد که چوبی چیزی بردارم و بیفتم به جان ماشینم که اسمش را گذاشته اند "غرور ملی" . اما آدم اسهال میگیرد وقتی نگاهش میکند و هر وقت هم که نگاهش میکند دلش میخواهد می توانست برود توی جلسه هیئت مدیره ای که داشته اند برای تولیدشان اسم انتخاب میکرده اند و روی میزشان بشاشد . یعنی دقیقا" روی خامه کیکی که لابد بعدش میخواهند با یک کارد  روبان زده ببرندش و به افتخار این ترکمونی که زده اند زهرمارشان کنند .

بلند شدم رفتم پیش زن و مرد که هنوز با نگرانی بالای سر پیرمرد ایستاده بودند و ازشان خواستم به او بگویند من میبرمش به نزدیک ترین بیمارستان و خیلی زود برمیگردم و همانجا منتظر پسرش می مانم . زن و مرد هم گفتند که حاضرند تا بازگشت من اینجا بمانند . تازه آنوقت بود که پیرمرد حاضر شد با من بیاید بیمارستان .

توی بیمارستان هم با دکتر کشیک که پسر قلنبه ای بود که یونیفرم سبز تنش بود و دلش نمی آمد به لباس پیرمرد دست بزند  یعنی حتا آن را بالا بدهد تا بتواند گوشی اش را بگذارد روی قلب پیرمرد و مرتب از من میخواست لباسش را بدهم بالا یا آستینش را تا کنم تا فشارش را بگیرد یا شلوارش را پایین بکشم تا چیزی تزریق کند حرفم شد .

میخواهم بگویم  بعد از اینکه مسکنی ٬ تب بری چیزی بهش تزریق کرد و ازش خواست روی تخت بنشیند ٬ حتا نکرد دستش را برای تظاهر هم شده روی شانه پیرمرد بگذارد و بهش اطمینان خاطر بدهد که طوریش نیست و همین که آمپول اثر کند حالش بهتر میشود . . . نه اینکه اینکار را نکرد ٬ بلکه برگشت رو به من و گفت عجب زبون نفهمه خریه ها ... برای همین بهش گفتم : درست حرف بزن الاغ . بابات زبون نفهمه ... هیچ میدونی این بابا هرشب ساعت یازده شب پا میشه از چهل کیلومتر اونور تر می یاد به گل و گیاه همین پارک سر خیابون برسه که بچه مثل خودت نفهمت رو چمن هاش راه میره ؟

حقیقت ماجرا آن قدر کفری شده بودم که اگر پیرمرد دستمو سفت نچسبیده بود تا مانعم شود ٬ میکوبیدم توی دهن نکبتش که گرچه بو نمیداد اما از حیث پلشتی و چیزی که ازش خارج می شد هیچ فرقی با ماتحتش نداشت .

مردک بهت برش داشته بود و اصلا" فکرش رو هم نمیکرد که یه کله برگردم و بهش بگم الاغ . برای همین از اتاق بیرون رفت و بهم نپیچید  . با آن دمپایی های گشاد که نمیدانم چرا در شیک ترین بیمارستان های کشور هم همیشه از این ارزانقیمت هاست ٬ لخ لخ کنان کشیدشان روی سنگفرش براق و الکل خورده بیمارستان .

حتم دارم تا صبح خوابش نبرده . میخواهم بگویم طوری بهش گفتم الاغ که حتم دارم مدام این پلو به آن پهلو شده و دائم از خودش پرسیده : نکنه واقعا" الاغ باشم و خودم نمیدونم ؟!

پیرمرد حالا خوب است و پسرکش هم دیگر دلش مثل گنجشک نمیزند .

حالا همان پیرمرد هر هفته میاد در خونه و به گل های من میرسه که یه وقت آب تو دلشون تکون نخوره  .. .. ..

+ نگاشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 بوسیله نیماد |

شبایی که ماه کامله . فکر میکنم دارم از ته یه چاه سیاه و تاریک به دهانه چاه که خود ماه باشه نگاه میکنم . یعنی فک میکنم شب نیست . بلکه من ته چاهم و اون بیرون روزه . بعدش که اینطوری فکر میکنم . دائم خدا از خودم میپرسم : من این ته چکار میکنم و حالا چطوری باید خودمو برسونم اون بالا ؟ اینه که میترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببره دل شوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمونم و هیچ وقت خدا نتونم خودمو برسونم اون بالا ...

کاش یکی بود . منو بغل میکرد و به خودش فشار میداد و در گوشم میگفت : نترس عزیزم . منم اینجام هروقت که بخوای باهم ازش میریم بیرون .

باهم

من و تو

باهم

ما

پیوست : عکس بالا کار خودمه که از روی یکی از کارای زیبای آراد عزیزم کپی شده . اگه بده به بزرگی خودتون ببخشین .

+ نگاشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:48 بوسیله نیماد |

بله قربان . حتما" قربان . امر امر شماست . شما به سلامت باشيد . ساعت غلط كرده سه و نيم باشه قربان . هرچه شما بفرماييد ساعت همونه . شيشه هارو گفتيم كه ديگه اونطرف خودشونو نشون ندن . خروس هارا هم حسب الامر حضرت عالي تهديد كرديم كه صبح ها بانگ نزنند . گفتيم از ظهر به بعد مجازند آنقدر قوقولي بكنند تا جونشون از ...() درآد . سگ ها هم مطابق ميل شما قرار است روزها پارس كنند و شبها مثل بچه آدم كپه مرگشونو بزارن و بخوابن . صبح ها اگر گنجشك ها مزاحم خوابتون شدند جيك دونشونو در مياريم قربانت بشم . از آن موضوع هم اصلا" نگران نباشيد قربان به درخت هاي همسايه دستور داديم از اين به بعد سايشونو توي حياط ما بندازند . از روز شنبه هم قراره تيرهاي چراغ برق به امر شما بنزين جابه جا كنند نه برق . فقط و فقط يه مشكل كوچيك هست قربان ....

: چیه ؟

قلب شما از ما اطاعت نميكنه . هرچي ميگوييم نتپ . ميگه مي تپم تا چشمت درآد .اين يه شورش به حساب مياد قربان . اگر اجازه بدين از بيخ درش بياريم

: ما قبلا" سعی کردیم . نشد . او از ما نیرومند تر است . بگذار سلطنتش را بکند . امر او امر ماست .

: چشم قربانت شوم . امر شما مطاع .... ( تو دلش : خاک بر سرت الاغ)

پیوست ۱ : عکس مثل همیشه بی ربطه . مثل خودم

پیوست ۲ : خوش به حالت که دگر بار رسیدی به بهار

+ نگاشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:55 بوسیله نیماد |



تنم فقط پوستيه كه يه لباس خوشتيپ چسبيده بهش
فيها خالدون خالي ...
منجمله تمام كله ام كه از آن فقط يك دماغ بيرون زده و يك جفت عينك Lacoste . بيرون از خانه هم كه همه چيز انگار وسط چهارراه گرداب مرحله چهارم و پنجم برزخ دانته است . باچراغ هاي نارنجي چشمك زن تو دل برو و خانه هاي شيك سفيد و مدرن . باغ هاي دراندشت با ديواراي الكي خوش عهد قاجار و پيكان و رنو و مرسدس و بنز و پژو و بيوك و فيات كه توي شكم و جگر و دل و قلوه هم فرو ميروند . اي كاش يادم مي آمد كه توي ليوان شير كاكائو چه چيزي ريختم كه زيادي ريختم وتوي اين خونه و اين شهر رسوب كردم...

پيوست : ت چه حرف شيكيه . نه ؟

زندگي شايد پيرمردي است كه چشمانش را به دشت داده است تا ببارد و آهو ها را سيراب كند . (نيماد)
+ نگاشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 1:12 بوسیله نیماد |

الان احساس ميكنم به کمترین چیزها نیاز دارم: يك استكان پررنگ چاي ، يك جاي خلوت . صداي ليلاي بچگيام . يه دونه نارنگي . يكمي سبزه و يه حصير و بهار و هوا و تو و لبهام ...


هندوانه ها را كرم ها خوردند وقتي كه ما خواب بوديم

+ نگاشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:14 بوسیله نیماد |

کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان ووصله ناجوري بر لباس هستي ، صداي ناهموارو ناموزونش خراشي بود بر صورت آسمان . باصدايش نه گلي ميشکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست ، صدايش اعتراضي بود که در گوش آسمان مي پيچيد . کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از خدا گله داشت . کلاغ فکر ميکرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست  و  زيبايي عبارتي است  که هرگز  او را شامل نميشود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خدا اين لکه ننگ را از  آسمان ميزدود و بالهايش  را مي بست  تا ديگر آواز نخواند .خدا گفت : صدايت ترنمي است که هرگوشي آن را بلد نيست . فرشته ها با صداي تو به وجد ميآيند . سياه کوچکم ، بخوان ، فرشته ها منتظرند . و کلاغ هيچ نگفت . خدا گفت : سياه ، چونان مرکب که زيبايي را از آن مي نويسند و تو اينچنيني  . زيباييت را بنويس و اگر تو نباشي جهان من چيزي کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن . و کلاغ باز خاموش بود . خدا گفت : بخوان ، براي من بخوان . اين منم که دوستت دارم ، سياهيت را و خواندنت را . و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را.


خدا گوش کرد و لذت برد و جهان زيبا شد

 

+ نگاشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:55 بوسیله نیماد |

پسرك سيگارش رو از توي زيرسيگاري برداشت و خاكستر بلندش رو تكاند . بعد ذل زد به من...
گفت : چي شده؟
گفتم : خودت بهتر ميدوني منظورم چيه
گفت : به خودت مسلط باش                                                                                                    
گفتم : هستم
گفت : نميخواستم اينطوري بشه . خودتم ميدوني
گفتم : آره . ولي شد
لحظه اي سكوت كرد
گفت : تو تعجب نكردي . كردي؟
پيشخدمت گفت : لطفا" آرومتر صحبت كنيد
گفتم : خودت گفتي وقتي تموم شد صادقانه ميگيم تموم شد . گفتي يا نگفتي؟
گفت : البته كه گفتم
گفتم : قرار بود روي خطوط راه بريم قرار بود تا اونجا كه ممكنه روي خطوط بمونيم و اگه خواستيم از خط بيرون بريم صاف مي يايم و به هم ميگيم . قرار بود يا نبود؟
سرشو به علامت تاييد تكان داد اما به چشمانم نگاه نكرد و به فنجانش خيره بود . انگار دارد به تابلوي موناليزا نگاه ميكند آنچنان در قهوه اش خيره بود كه فكر كردم حتما" چيز جديدي در آن كشف كرده
گفتم : پس چرا وقتي گفتم كلمات و واژه ها مهم هستن گفتي شايد ؟ خودت ميدوني كه در اينجور مواقع شايدي در كار نيست . مثلا" عزيزم از اون كلمه هاست عزيزم فقط مال يه نفر ميتونه باشه و اون يه نفر براي تو فعلا" من هستم و براي من در حال حاضرتو هستي مگه اينكه بخوايم با توافق اين وضع رو تغيير بديم
پسرك سكوت كرد
گفتم : ميخواي تغييرش بدي؟
پاسخش را بزور شنيدم : نه
بلند شدم . پول ميز را گذاشتم و به چند ميز آنطرفتر خيره ماندم . دختر و پسري دستان هم را گرفته بودند و پسرك گويي دستان دختر را ميبوييد يا ميبوسيد
دستم رو گرفت و گفت : نميخوام كه بري
گفتم : من نميرم . اما تو خيلي وقته رفتي
چند لحظه بعد . او بود . من نبودمو تنها بوي ادكلن تلخ كاجم در فضاي اطراف ميز باقي مانده بود

+ نگاشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:55 بوسیله نیماد |

همه چيز روبراه است . حداقل فكر كنم ميشود . نور ملايمي از پشت توري سفيد پنجره تا نزديكي تخت جلو آمده . ربطي به من ندارد . ميخواست نيايد . از ديشب احساس ميكنم فرو رفتم . در كلمه اي انگار . فكر كنم در گودي شين گير افتادم .دستم را می برم زير بالشم . خنكي زير بالش رو دوست دارم . لابه لاي نور . دود سيگارم ميرقصد . نرم و موزون و شاعرانه . ورقي بر ميدارم و مينويسم :

من نميدانم كيست آنكه ميپندارد
اقاقي زشت است
من نميدانم كيست
آنكه كركس ها را
در پي لاشه فقط مي يابد
هركه هست و هرچه هست
دلش از واژه انسان خاليست

 

+ نگاشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:25 بوسیله نیماد |

سر كلاس فيزيك نشسته ام . همان بي حوصلگي نوستالژيك هست . چراغ مهتابی هست . استاد هست و من هم مثلا" هستم
استاد ميگويد : هر جسمي حالت سكون يا حركت مستقيم الخط يك نواخت خود را حفظ ميكند مگر آنكه نيرو يا نيرو هايي از خارج بر آن اثر كند . اين قانون چقدر آشناست برام  . من هميشه تو زندگيم همينطور بودم . استاد كه ادامه ميدهد ميبينم انگار قوانين فيزيك رو از زندگي من برداشتند : براي آنكه جسمي در حالت تعادل باشد بايد برآيند نيروهاي وارد بر آن صفر شود . يا وقتي جسمي بدون سرعت اوليه در اثر وزن خود سقوط كند سرعت آن لحظه به لحظه افزايش ميابد . يا نور در اثر برخورد به لبه اجسام از مسير راست خود منحرف ميشود . وقتي از استاد مي پرسم : آيا قانوني در فيزيك براي برآورد ميزان خيانت هم هست ؟ نگاهي به من ميكند و ذوق زده از اينكه بالاخره بهانه اي براي تنبيه شاگرد كله شق درسخونش پيدا كرده يك منفي بزرگ در كنار اسم من ميگذارد و با لبخند به اثر هنري خود خيره ميشود . من هم به اين فكر ميكنم كه اگر استاد فيزيك بودم براي ميان ترم بچه ها اين سوال رو مطرح ميكردم :

مقدار انرژي لازم براي منهدم كردن يك دانشگاه را برآورد كنيد . (5نمره)

+ نگاشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:23 بوسیله نیماد |

 

به یاد وبلاگ نیماد


نامه ای که در زیر میخوانید ، نامه ایست که من هفت روز پس از مرگم به تنها پسرم خواهم نوشت ، وقتی که پسرم در سن 35 سالگیست و من 28 شهریور سال1430 در سن 68 سالگی بر اثر سکته قلبی مرده ام

پسر دلبندم ، اين نامه را از سرزمين مردگان برايت مينویسم ، تنها به اميد اينکه گوشه ای ازغمهایت را تسلی ببخشد ، خواستم بگویم جای پدرت خوب است ، نگران نباش ! راستش در اینکه این قبر تنگ است شک نکن ، ولی خب ما مدتهاست که کاری به جسممان نداریم ، بیچاره در قبر میپوسد ، ولی خودمان روزگارمان بهتر است ، راستی از همسایمان برایت گفته ام ؟ اگر به جای زاری کردن کمی سلیقه به خرج میدادی و من رو کنار چهارتا آدم حسابی دفن میکردی چی میشد؟ بگذریم . به هر حال  قبرم در زیر سایه درختان سرو هم خیلی خنک است و هم خیلی دلباز ، حالا اینکه همسایه هایش بدرد نمیخورند که تقصیر تو نیست ، تقصیر اون نامردی است که این قبر دو طبقه را به تو قالب کرد بدون اینکه از همسایه هایش برایت حرفی بزند ، راستش را بخواهی دو تا از همسایه هایم بد نیستن ، یکیشان خانم مسنی است که خیلی خاله زنک است . همیشه چادر گل گلی میپوشد ، این خانم فضول کس و کار زیادی دارد که هرکدامشان قصه ای هیجان انگیز دارند . البته در 60 سالگی مرده و تا آخر عمر هم ازدواج نکرده . یکی دیگر از همسایه ها که قابل تحمل است یک قصاب سبیل از بناگوش در رفته است ، پسرش هم به خودش رفته است ، وقتی سر قبر پدرش می آید ما از ترس زهره ترک میشویم ولی از آنجا که قبلا" مرده ایم ، ککمان هم نمیگزد . حالا از بدترین همسایه هامان برایت بگویم که دوتا پیرمرد نحیف و وا رفته اند که دائم با همدیگر شرطبندی میکنند ، هیچکس هم نمیتواند جلوشان را بگیرد . پری روز سر اینکه دندان زن همسایه دوتا قبر آنطرفی آبسه کرده یا نه شرط بسته بودن که خوشبختانه آن خانم اصلا" شب جمعه پیدایش نشد و هردویشان را در خماری گذاشت . ببخشید که اینقدر راحت حرف میزنم . البته دلیلش هم نشینی با آقای قصاب است . با اینکه طفلکی قیافه ترسناکی دارد اما مرد خوبیست . راستی نمیخواهی از وضعیت ما جویا شوی؟ دوهفته دیگر از قسمت اول برزخ به قسمت دوم منتقل میشویم و باید کلی حساب پس بدیم . من همش به فکر اون قورمه سبزی کذایی هستم که سر مادر بیچاره ات مالیدم . آخه خیلی ازم ایراد میگرفت . امیدوارم یه نفر پیدا بشه این نامه رو به دستت برسونه تا حلال بودی مرا از اون پیر زن لب گور بگیری …
پدرت : نیماد آذرگان

 

+ نگاشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:59 بوسیله نیماد |

كودک كه بودم هميشه مادرم برايم قصه اي تعريف مي كرد تا خوابم ببرد . قصه مدادرنگيها

قصه يه جعبه مداد رنگي  كه درآن مداد سياه از همه مدادها زشت  تر بود؛خط هاي سياهي که روي گلهاي سرخ کاغذ نقاشي ميکشيد همه مداد رنگي ها را عاصي کرده بود . به همين دليل رنگهاي ديگر دست به دست يکديگر ميدهند و اورا از جعبه مدادرنگي  بيرون مي اندازند

صبح ميشود و مداد سفيد آسمان را سفيد مي كند؛مداد زرد خورشيد را مي آورد؛ مداد آبي آسمان رو آبي ميكند و خلاصه تمام رنگها روز را رنگ اميزي مي كنند

مداد نارنجي غروب را مي كشد ... كم كم همه منتظر شب مي مانند كه بيايد و بعد از آن يک روز ديگر را شروع كنند. ولي مداد سياه نبود كه شب را رنگ كند؛ هيچ كس مداد سياه را دوست نداشت ولي وجود او لازم بود تا بتوانند دوباره روز را با تمام زيباييهايش شروع كنند. تمام مداد رنگيها با اينكه از سياه زيباتر و بهتر بودند اما بدون وجود سياه و بدون وجود شب نمي توانستند زيبايي خودشان را دوباره نشان بدهند. به همين خاطر  مداد سياه را دوباره به جعبه مداد رنگي بر مي گردانند

وضعيت امروز ما نيز به شب مي ماند؛  تاريكي را هيچ كس دوست ندارد ولي براي احساس روز و روشنايي بايد شب را پشت سر گذاشت؛ نمي شود تا ابد در رنگ نارنجي غروب دست و پا زد.

+ نگاشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:49 بوسیله نیماد |

امروز پانزده دقيقه بيشتر به درخت نارنجمان نگاه كردم . فكر كنم كمي قد كشيده . شايد يك سانت . نميدانم كه نارنج ها هم موقع قد كشيدن پادرد ميگيرند يا نه .

 گربه ام امروز نگاه غرور آميزي به من كرد و رويش را برگرداندو جوابي به بيا هاي من نداد . فكر كنم همسايمان نهار مرغ داشتند .

امروز مشترك مورد نظر در دسترس نبود . حتي خانمي هم كه اينو گفت فهميده بود . طفلك طاقت نياورد جمله اش را تمام كند .

امروز فهميدم ترانه آينده ام از روي تپه پخش ميشود . آن دورها . آهنگي است كه انگار نميشنوم . 

امروز چند مكعب (*) به دنيا آوردم . هی مکعب‌ها را ورداشتم از روی زمین، نگاه کردم، بو کردم، گرفتم‌شان کنار ِ گوش‌ام، مزه کردم‌شان، گذاشتمشان روي كتابخانه ام . بعد هم از لجم خوردمشان تا شايد دوباره به دنيا بيايند و آن موقع تو هم باشي كه با هم جيب هايمان را پر كنيم از مكعب هايي كه به دنيا آورديم .

امروز رفتگر محله مان به من گفت خسته نباشي .

با همه اينها امروز فهميدم خيلي چيزها تغيير كرده و نه من نيمادم و نه تو ...

پيوست : دير اومدم . ميدونم . هستم . فعلا" تا كي دوباره گم و گور بشم

(*)منظور از مكعب خاطرات مشترك من است .

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:47 بوسیله نیماد |

پنجره را باز گذاشته ام خانه خنک شود، از سرمای سرامیک ها که کف پایم را قلقلک می دهند خوشم می آید. همه چیز مرتب است؟؟؟؟ ، هر چند شب های سرد هی کش می آیند و تنهایی را دوچندان می کنند با اینحال احساس آرامش میکنم ، ظرف ها را می شورم و میخوانم:  

                                                                     

من از تنهایی اشباعم .. لبریزم

غروبی سردو غمگینم .. پاییزم

دلم دل نیست دریا نیست

مرداب است

که موجی هم سراغش را نمیگیرد

که نوری هم به رخسارش نمیتابد

نه شوق زیستن دارد .. نه میمیرد

 جهت اطلاع : (مال ویگن)

 

ظرف ها تمام میشود و آواز من هم ، تلفن زنگ میزند، همسایه بغلی است می گوید: الو، بخش آهنگ های درخواستی؟ میشه لطفا به من نگو دوسِت دارم رو برامون بزارین؟

+ نگاشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:3 بوسیله نیماد |

همین چند لحظه پیش بود که فهمیدم تمام عمر در اشتباه بودم .

 

صندلی به من گفت اگه زحمتی نیست اجازه بدین چند لحظه هم ما روی شما استراحت کنیم .

 

 

هیچ حسی زیبا تر از این نیست که خودتو تو یه کارهایی حسابی در گیر کنی .....و بعد ولش کنی .

 

منظورم این قسمت آخرشه که خیلی زیباست ولا بقیه اش گرفتاریه و بدبختی .شاید این انگیزه ی خوبی برای شروع یک کار نباشه اما از هیچی بهتره .شما چه انگیزه ی دیگری برای شروع یک کار به نظرتون می رسه ؟ !

 

 شاید فکر تازه هم محرک خوبی باشه . فکر تازه رو باید مطرح کنی والا از بین می ره و دیر می شه!اشکالش هم همین جاست .

 

فکرهای کهنه و قدیمی یک حسن بزرگ دارند : هیچوقت از بین نمی رن چون قبلا مردن پس دوباره نخواهند مرد . این تنها راز جاودانگی است .

اخیرآ خواب می بینم دوباره سیگار را شروع کرده ام .اول از یکی دو تا شروع شد  ٬الان به همان یک بسته ای رسیده که دو سال پیش ترک کرده بودم .در بیداری به کمک این چسب ها ترک کردم ولی در خواب نمیدانم آن دارو خانه را پیدا خواهم کرد یا نه ؟ البته هنوز به فکر ترک نیافتاده ام .باید منتظر باشم.

 

+ نگاشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:0 بوسیله نیماد |

میدونم این عکس ربطی به وبلاگ من نداره . ولی به اسم وبلاگم ربط داره . دلتنگم . دلتنگم از این بیرحمی ها . ۳ روزپیش داشتم توی جنگلای سرو لات دنبال یه جای بکر برای طراحی میگشتم که به این صحنه برخوردم . گرگ را به اين شکل در جنگل يافتم  . در حالي که چند قطره اي خون از بيني گرگ روز زمين ريخته بوده .

نمیدونستم چه کار کنم . گریه کنم ؟ عصبانی باشم .؟ داد بزنم ؟ یا سکوت کنم ؟ سراسیمه رفتم جنگلبانی و عکسو بهشون نشون دادم و خوشحال از اینکه با دیدن عکس کاری میکنن . 

میدونین جوابم چی بود ؟ گفتن : ما به این صحنه ها عادت کردیم . تو جوونی احساساتی هستی . سخت نگیر .

جواب من این بود ؟ ؟ ؟ خدایا داشتم از عصبانیت خفه میشدم . منی که هیچوقت یادم نمیاد از کوره در رفته باشم و همیشه خودمو خونسرد نگه داشته بودم جوری از کوره در رفتم که یه سیلی محکم به آقای محیط بان زدم . یه پسر ۲۴ ساله زد تو گوش یه آدم ۴۵ ساله . البته پشیمون نیستم .   

مي خواهم بگويم : در مملکتي که رعايت حقوق حيوانات را نشان از غرب زدگي مي دانند، حيات وحش هم اينچنين کشته مي شود . يا به دست تواناي ماموران محيط زيست ! يا نيروي انتظامي و يا به دست مشتي جماعت وحشي ! با تبر مي کشند ! در آتش مي سوزانند ! در گلوي حيوان نفت ريخته و به آتش مي کشند ، پوست حيوان را زنده زنده مي کنند و يا حيوان را اينچنين مي کشند .

نفرين بر ما ! نفرين بر ما که نمي دانيم همان ها که امروز از گرگ کشي و سگ کشي و قطع دست و پاي خرس شروع مي کنند ، همان بيجه هاي فردا مي شوند . نفرین بر ما که همه چیز را برای خودمان میخواهیم و فکر میکنیم فقط خودمان حق زندگی داریم . نفرين بر ما که ادعاي مسلماني همه مان را کشته اما سر سوزني از پيامبر و ائمه در رفتار با حيوانات نمي آموزيم ! نفرين بر ما که چنين جان مخلوقات زيباي خدا را مي گيريم .

وقتي انجمن حمايت از حيوانات پيش نويس قاون حمايت از حيوانات را به مجلس فرستاد همين نمايندگان گفتند در شان مجلس نيست که به حق و حقوق حيوانات بپردازد .

راست گفتند در شان مجلس هست که به رنگ و مدل لباس خانوم ها بپردازه ، در شان مجلس هست که به ازدواج دوم آقايان و صيغه و ... بپردازه ، در شان مجلس هست که نمايندگانش به تخريب محيط زيست و جاده کشي و ويرانگري طبيعت بپردازه در شان مجلس هست که صد میلیون پول تو جیبی بگیرن . در شان مجلس هست که در برابر فروش دختران ما در دبی سکوت کنن . اما صحبت از حقوق حيوانات در شان مجلس نيست .

در شان مجلسيان چه هست ؟؟؟ به راستي چه هست ؟ وعده هاي توخالي ! شعارهاي توخالي !؟

از فردا وبلاگی برای نشان دادن این جناییتها درست میکنم . به سازمان ملل نامه مینویسم . به هرجایی که دستم برسه چنگ میزنم . از فردا با تمام توانم مبارزه میکنم . از فردا ... تا آخر عمر .

 

 

+ نگاشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:55 بوسیله نیماد |